حســـــــــــــین«ع»،همـــــدم تنهایی من
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
کنج خرابه ای تاریک نشسته و زانوهایم را در آغوش گرفته ام و آرام اشک میریزم و شرمسارم. مدام تکرار می کنم اگر منو نبخشه چه کنم؟چه کنم؟اگه دیگه دوستم نداشته باشه چی؟ آخه بهش قول داده بودم تا بی وفا نباشم.قول دادم پای عشقمون بمونم. برام خیلی زحمت کشیده بود ولی من.. از درون دارم به حد انفجار میرسم.بغض نهفته در گلو در حال خفه کردنم هست. آری.آری کاش مرده بودم. ولی انتهای دل هنوز امید دارم.امید به بخشش و میدانم من را خواهد بخشید. چون من پشیمانم و او مهربان. او غافر است و من مذنوب و گنه کار بلند فریاد می زنم ای پناه بی پناهان و ای خدای گنه کاران غلط کردم آمده ام تا از ابتدا شروع کنم و با کمکت بالاخره صعود خواهم کرد.![]()

