حســـــــــــــین«ع»،همـــــدم تنهایی من
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
اینبار از شهری دورتر برایتان یا بهتر بگویم اول برای دل خودم مینویسم و سپس اگر لطف شما شامل حالم شد کلماتم را با چشمانتان آشنا میکنم. برای ادامه خدمت به مدت ۴۵ روز به شهر زیبای اصفهان آمدم و در این شهر ساکن هستم و امروز که قسمت شد و کافی نت اومدم ناخود آگاه چند خطی حتی حقیر نوشتم.خدا رو شکر روزهای بدی نیست روزها کلاس درس و عصر ها خیابون گردی و بازدید آثار زیبای اصفهان. امسال اولین سالی بود در ایام شهادت حضرت زهرا این بانوی بزرگوار که اسلام و نبوت و امامت مدیون از خود گذشتگی این خانم بود حضور نداشتم و جز اندکی مجال برای عزاداری برای نامردی هایی که با عزیزان اسلام و مادر همه ما شد پیدا نکردم اگر در این ایام قطره اشکی برای حضرتش ریختید من رو هم دعا کنید. راستی دعا کنید دیگه بقیه خدمتم رو تهران باشم و در کنار شما خوبان. در پایان از همه دوستانی که فرصت نکردم به وبلاگهاشون سر بزنم عذر خواهی می کنم و امیدوارم این را حمل بر بی توجهی به آنان ندادند و از کسانی هم که بهم در ایم مدت سر زدند کمال تشکر رو دارم. تا شروعی دیگر بدرود.. به نانی نان بده از در برانش/حذر کن از رفیقان زبانی دلا یاران جانی را نگه دار/به آنان جان بده تا میتوانی سلام سلام سلام به همه دوستان دوست داشتنی خودم بالاخره دوران سخت و شیرین آموزشی تموم شد و به دیار خود برگشتم.ممنون از همه شما که در این مدت برام نظر گذاشتید و به فکرم بودید و با دعاهاتون باعث شدید این سفر که همه به سختی از اون یاد میکنند به راحتی سپری بشه... فعلا ۱۰ روزی رو تهران هستم و استراحت میکنم و تجدید قوا تا بعد اون به مدت ۴۵ روز به اصفهان برم و یه آموزش تخصصی هم اونجا ببینم(دور کد) بعد اگه خدا خواست بقیه خدمت رو تهران باشم. سعی میکنم از عکس هایی هم که اونجا گرفتم تو وبلاگم بگذارم فکر کنم بد نباشه. بیست و نه فروردین هم که روز ارتش بود توی شهر رژه رفتیم و من هم به خاطر قد و قامتی که داشتم صف اول بودم و کلی بهم خوش گذشت چون هم توی دید بودم هم توی همه عکسها هستم ولی در عوض این رژه برامون پا و کمر نگذاشت چون از بعد عید فقط رژه کار کردیم و هرچی عضله داشت پام همه زدی بیرون. دیگه دیدم اینطوریه خودم رو به زانو درد زدم و یه ۴۸ ساعتی استراحت کردم و بعدشم یه هفته ای لنگان لنگان استراحت کردم ولی دیگه دیدم قضیه رژه شهر هست و جای گذینی هم برای من نیست و همه خراب میکنند به ناچار پریدم وسط گود. راستی شب آخر هم نگهبان تنبیهی بودم آخه شب قبلش که پاس بخش بودم(مسئول نگهبانها و مراقبت از اینکه نخوابند و سر پست باشند)هم خودم و هم نگهبانهام همه خوابیدیم و گروهبان نگهبانمون فهمید و اینطوری تنبیهمون کرد.خلاصه با همه خوبی ها و بدیهاش و تلخی ها و شیرینی هاش تموم شد و الان با اکثر دوستام افتادیم اصفهان و لذا ناراحت نیستم چون تنها نیستم و عصر ها میتونیم با گردش تو شهر اصفهان خستگی در کنیم. شعری هم که ابتدا نوشتم رو اونجا یاد گرفتم و درک کردم. این کمی از خاطراتم بود که ناخود آگاه نوشتم . همیشه شاد باشین و پیروز...![]()
![]()

