حســـــــــــــین«ع»،همـــــدم تنهایی من
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
کجایند خوبان و صالحان شما؟کجایند آزاد مردان و سخاوتمندان شما؟کجایند پرهیزگاران در کسب و کار؟ کجایند پاکیزگان در راه و رسم مسلمانی؟ آیا جز این است که همگی رخت بستند و رفتند؟ و از این جهان پست و گذران و تیره کننده عیش و شادمانی گذشتند؟مگر نه این است که شما وارث آنها بر جای آنان تکیه زدید، و در میان چیزهای بی ارزش قرار دارید که لب های انسان به نکوهش آن می جنبد؟تا قدر آنها را کوچک شمرده و برای همیشه یادشان فراموش گردد. پس در این نگرانیها باید گفت:«انا لله و انا الیه راجعون». فساد آشکار شد،نه کسی باقی مانده که کار زشت را دگرگون کند، و یا از نافرمانی و معصیت باز دارد،شما با چنین وضعی میخواهید در خانه قدس الهی و جوار رحمت پروردگاری قرار گیرید؟و عزیزترین دوستش باشید؟ هرگز!خدا را نسبت به بهشت جاویدانش نمیتوان فریفت،و جز با عبادت،رضایت او را نمیتوان به دست آورد،نفرین بر آنان که امر به معروف می کنند و خود ترک می نمایند، و نهی از منکر دارند و خود مرتکب آن می شوند. نهج البلاغه حضرت علی (ع) قسمتی از خطبه ۱۲۹ در چین داستانی بسیار قدیمی مربوط به مردی وجود دارد که شبی فرشته ای به دیدنش می رود و به او می گوید که بزودی امکانات و موقعیتهای جالب و بی شماری درزندگیش پدید خواهد آمد . به او امکان داده خواهد شد ثروتهای هنگفتی دریافت کند ، موقعیتهای اجتماعی و بسیار محترمانه ای در جامعه پیدا کند و با زنی بسیار زیبا و خوب پیمان زناشویی ببندد و این مرد در تمام طول زندگی خود در انتظار بروز این معجزات نشست اما هیچ اتفاقی نیفتاد و او در نهایت تنهایی و انزوا جان سپرد در حالی که به پیرمرد فقیر و تهیدست مبدل شده بود . هنگامی که به دروازه های بهشت رسید ، همان فرشته ای را مشاهده کرد که سالها پیش به دیدنش آمده بود . مرد زبان به شکایت گشود و گفت : تو ثروتهای هنگفتی به من وعده کردی ، موقعیتهای اجتماعی بسیار باشکوه و محترمانه ای برایم پیش بینی نمودی و گفتی همسر زیبایی نصیبم می شود اما من تمام عمرم منتظر ماندم بدون آنکه هیچ اتفاقی بیفتند . فرشته پاسخ داد : من هرگز چنین وعده هایی به تو ندادم . من موقعیتهایی برای دستیابی به ثروت و موقعیت بالای اجتماعی و نیز یافتن همسری زیبا به تو وعده دادم . اما متاسفانه تو گذاشتی این موقعیت ها یک به یک از کنارت بگذرند و از بین بروند . مرد بینوا کاملا" سردرگم شده بود . (( منظور تو را نمی فهمم )) فرشته گفت : آیا به خاطر داری در برهه ای از زمان به فکر تجارت افتادی اما از آنجا که از شکست بیم داشتی سعی نکردی تلاش برای آن کارانجام دهی ؟ پیرمرد سرش را به علامت یادآوری آن خاطره جنباند . فرشته گفت : (( از آنجا که تو نخواستی آن برنامه تجاری را به مرحله اجرا درآوری همان فکر چند سال بعد به فکر مرد دیگری منتقل شد اما آن مرد برخلاف تو اجازه نداد با هیچ فکر و اندیشه ای به وحشت بیفتد و یقینا" تو نیز به یاد داری که او پس از مدتی کوتاه به یکی از مردان ثروتمند این سرزمین مبدل شد . )) فرشته پس از سکوتی کوتاه ادامه داد همچنین حتما زمانی را بیاد داری که زمین لرزه ای بسیار شدید شهر تو را به لرزه افکند و تمام ساختمانهای بزرگ را نابود کرد و هزاران نفر را در میان آوار محبوس و گرفتار کرد . تو از این امکان برخوردار بودی که بتوانی به کمک آنها بروی و بازماندگان این فاجعه را نجات ببخشی . اما به وحشت افتادی که نکند در هنگام غیبتت از خانه غارتگران به ملکت حمله کنند و تمام وسایل و مایملک تو را به تاراج ببرند . بنابراین درخواست های کمک را نادیه گرفتی و ترجیح دادی در خانه ات بمانی تا مبادا دزدی به آنجا بیاید .... مرد سرش رابه علامت یادآوری آن خاطره جنباند و به یاد شرمندگی و خجلتی که در آن دوران احساس کرده بود افتاد . فرشته گفت : (( آن واقعه بزرگترین موقعیت برای نجات بخشیدن جان صدها نفر انسان بدبخت بود . چنانچه این کار را به انجام رسانده بودی و به وسیله تمام بازماندگان و نجات یافته گان آن شهر مورد تقدیر و تجلیل و افتخار قرار می گرفتی . در ضمن آیا به یاد داری زنی بسیار زیبا و سرخ مو در برهه ای زمان در زندگی تو ظاهر شد ؟ زنی که تو بی اندازه نسبت به او جلب شده بودی . در آن زمان در زندگی با خود اندیشیدی که آن زن هرگز حاضر نخواهد شد با تو ازدواج کند . و از ترس آنکه پاسخ منفی بشنوی از کنار او گذشتی و هرگز راز قلبت را با او در میان ننهادی . مرد دوباره سرش را به علامت مثبت جنباند . اما اکنون قطرات اشکی از گونه هایش جاری شد . فرشته گفت : بله دوست من ... او می توانست همسر تو شود و از طریق او تو می توانستی صاحب فرزندان بسیار زیبا و خوش سیمایی شوی و درزندگی زناشویی از سعادت و خوشبختی پایدار بهره مند گردی .... نتیجه : فرصت نیز مانند اکسیژن هوا به فراوانی در دسترس همه است . عقیده اشتباه این است که : (( بخت فقط یکبار در خانه را می زند ))اما باید دریابیم آنچه با ما تصادف کرده است فرصت بوده نه اتوبوس . (( جان راجر )) دو جاده در جنگلی از هم جدا شدند و من جاده ای را که کم گذر بود برگزیدم و تمام تفاوتها ناشی از این انتخاب بود . ((رابرت فراست ))
| |









