هرچه می خواهد دل تنگت بگو
زینب اسیر دشمنان شد*او همسفر با خولی و شمر و سنان شد بر نیزه ها هجده سر ببریده پیداست*گریان از این غم دیده ام ابیهاست با عرض سلام و تسلیت بابت این روزهای غم بار که دشمن رو به ستوه آورده و همه زحماتی که برای دین زایی مسلمانها در یازده ماه قبل میکند در این ماه به هدر میدهد. تشکر دارم از همه دوستانی که در این ده روز با هم همراه بودند و با نظراتشون من رو همراهی و تشویق میکردند چه آنها که جنبه انتقادی داشت و چه آنها که موافق مطالبم بودند از همه شما ممنونم. خوب همین طور که قبلا گفته بودم در ده روز گذشته سعی کردم گوشه ای از نامردی ها و دشمنی ها رو به تصویر بکشم چیزی که در حال حاضر هم وجود داره البته معتقدم به آن فجاهت نیست حتی شنیدم با مغز های کوچکشون کعبه رو هدف قرار دادند که هنگام ظهور مهدی فاطمه او را بکشند تا کسی مزاحمشون نشود خنده دار نیست؟ نکته ای که متاسفانه خیلی جاها فراموش میشود این است که مصیبت اهل بیت تازه از امروز شروع میشود و این نیست که دیگه بعد عاشورا همه چیز تمام میشود. از امروز سعی میکنم برگردم به حالت قبل و به این سرعت آپ نکنم و چون بعضی از دوستانم سوال داشتند و خیلی ها هم بدون اطلاع معتقدند که «این ماجرا برای 1400 سال قبل بوده تا کی باید گریه کنیم؟» تصمیم گرفتم مقداری رو این قضیه چندی از مطالبی که در این زمینه مطالعه داشتم مطلب بنویسم که اطلاعاتمون بالا برود و بتونیم جواب این افراد را بدهیم تا قانع بشوند. من 3 نکته در باره این سوال میگم و شب های بعد چند تا داستان از کسانی که گریه کرده اند مینویسم تا این مسئله پاک بشود. اولاً اینکه مصیبت بزرگ بود.وقتی یکی از بستگان ما به حالت طبیعی آن هم با سن زیاد فوت میکند تا چند روز گریه میکنیم و اگر گریه قطع میشود و فراموش میکنیم علت این است که او دیگر حیّ نیست ولی امام حسین با این کارش زنده شد.خوب دشمنان میگند امام حسین کشت،کشتنش.علی اکبر کشت،کشتنش و... ولی من یکی از نامردی های دشمن رو میگم که از دیروز که شنیدم حالم رو خراب کرده و به یادش میافتم اذیت میشوم ببینید گریه ندارد؟ بعد عاشورا و سوزاندن خیمه ها 84 زن و بچه فرار کردند تو بیابون ها تو این بچه ها دختر بچه ای بود که میگویند نوه ی مسلم بوده خیلی ترسیده بود و با گریه مسلم را صدا میکرد 10 نفر از این نامردها دور این دختر بچه را گرفتند یکیشون خم شد و با شمشیر از وسط 2 نصفش کرد.بابا دیگه این طفل معصوم که جنگ نکرده بود این ها چیکار کردند با اهل بیت. ثانیاً روایتی است که خدمت رسول الله رسیدند و گفتند فاطمه(س) وضع حمل کرده اند حضرت آمدند و قنداقه را در آغوش گرفتند و به خانم فرمودند خداوند اسم این بچه را حسین نامیده و آنجا اولین بار روضه امام حسین را خواند و بی بی دو عالم از جا پرید و نشست و ضجه زد.بعد پرسید کی حسینم کشته می شود حضرت فرمودند وقتی که من مرده ام توام مرده ای علی هم به شهادت رسیده است برادرش حسن هم مرده است باز حضرت بلند شد و نشست و ضجه زد بعد گفت بابا یعنی حسینم غریب کشته میشود پیامبر فرمودند زهرا جان ناراحت نباش در آخر الزمان از امت من قومی در عزای پسرت طوری گریه میکنند که مردانشون مثل زن ها ضجه میزنند و در قیامت من از مرد هاشون شفاعت میکنم و تو از زن هاشون.اینم گفته ی رسول خدا که چرا گریه میکنیم. و در آخر هم تکرار این ماجرا برای این است که یادمون باشد دشمنانی که دم از آزادی و دموکراسی میزنند دشمنان امام زمان ما هستند و هم اینکه خود ما حواسمون باشد که دشمن امام زمانمون نباشیم چون خیلی از اونها نمیدونستند جنگ با حسین ذلت براشون می آورد و او را نمیشناختند. ما باید هوشیار باشیم. در پایان میخوام یک چیز عجیب که زیادم نباید عجیب باشد را براتون تعریف کنم که دیروز ظهر از بازار تهران که بر میگشتم وسط پیاده رو گربه ای رو دیدم که جلوش از گوشت های قیمه نذری براش ریخته بودند و اون پوزه اش رو گذاشته بود رو زمین کمرش رو داده بود بالا و همین طور خیره شده بود به گوشت ها و هرکی از کنارش رد میشد اهمیت نمیداد من تاحالا این حالت رو برای گربه ندیده بودم و یقین کردم که در عزای آن حضرت در و دیوار هم عزاداری میکنند. صفای کعبه بود از صفای ثار الله *بود حریم الهی سرای ثارالله به جز حسین نباشد به سوی حق راهی*قوام دین خدا شد نوای ثارالله مدیحه خوانی او را خدا نمود آغاز*به آیه آیه قرآن ثنای ثارالله سرشته اند همه هستی ام ز حبّ حسین*تراب خلقتم از خاک پای ثارالله کبوتر حرم شاه کشور عشقم*که پرکشیده دلم در هوای ثارالله غلام او شدم و سر به عرش میسایم*بود وجاهت من از دعای ثارالله دیار من بود از عاشقان نام حسین*بهشت و جنت من کربلای ثارالله به خون وصیت نوکر نوشته خواهد شد*تمام دار و ندارم فدای ثارالله --------- با دست رعشه دار عنانت گرفته ام* کارم کجا کشیده که آنت گرفته ام زینب ضعیفه نیست مرا دست کم نگیر*با ضعف جسه بار امانت گرفته ام هر بازدم برای تو یک یا حسین شد*دم را شبیه سینه زنانت گرفته ام بر معجرم محاسن تو بوسه کاشته اند*تا بوسه ای ز پای دهانت گرفته ام آرم لباس رسمی مهمانی تو را *این کهنه را ز فاطمه جانت گرفته ام جانا بیا و تنگ غروبی سفر مکن*قرآن اگر چه خود سر و جانت گرفته ام مشغول نصیحت لشگر مسلم نمای کوفه و شام بود که سنگی به پیشانی مبارکش زدند.حضرت پیراهن را بالا زدند تا خون سر و صورت را پاک کنند،حرمله نابکار سومین تیر سه شعبه را به قلب مبارکش پرتاب کرد.اولین تیر را به چشم مبارک قمر بنی هاشم(ع)،تیر دوم را به گلوی نازنین علی اصغر (ع) و تیر سوم را... عریان و چاک چاک فتاده بروی خاک *آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند دلم به نام سپهدار کشور کرم است*همیشه عاشق سقای بی ید و علم است من از قبیله عشاق نام اربابم*عشیره ام همه از ساکنان شهر غم است عقیده همه ی خانواده ام این است* اگر که جان ندهم بهر یار خود ستم است اگر که زندگی ام وقف نوکری نشود* تمام عمر به غفلت گذشته، در عدم است کسی که نان ونمک خورده در سرای حسین*کجا به فکر غم روزگار بیش و کم است گره گشای غمم دست های افتادست*دلم تجلی آیات نون و القلم است اگر چه قسمت من نیست شعله غم یار*دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است --------------------- از پشت نخل ها به حسابت رسیده اند*گویا حساب دستی ما را ندیده اند حرف تو ام بریده بریده است عین خودم*انگار بر دهان شریفت دویده اند ای قطعه قطعه، تو فدک مادر منی*این ها تو را به دیده تفکیک دیده اند کوبیده اند با سم مرکب تن تو را*گویا تو را چو ملک خصوصی خریده اند شد تنگ تر النگوی اطفال خود به خود*این حلقه ها چو جان به دهانت رسیده اند من بوسه را به دست تو با گریه کاشتم*یعنی که میوه های مرا زود چیده اند یک دست به کمر و دست دیگر به عنان ذوالجناح به سمت خیمه ها بازگشت؛ عمود خیمه عباس را کشید،یعنی بدانید دیگر این خیمه صاحب ندارد.کسی جرات نزدیک شدن به حسین علیه السلام را نداشت.سکینه خاتون علیها السلام جلو آمد و عرض کرد: پدر جان آب ما کی ز عدو می خواهیم*ما در این دشت عمو می خواهیم گر نشد آب میسر اگر*گو عمو خود به حرم برگردد ای کوکب همیشه ی خیمه سفر مکن* باشد برو ولی جگرم را خبر مکن این قامت تو پیر شدم تا بزرگ شد*دیگر به جان عمه مرا پیر تر مکن جایی زمین بیافت که عمه نبینتت*این خواهر غریب مرا خون جگر مکن از من نخواه جمع کنم پیکر تو را*هرگز چنین معامله ای با پدر مکن سر مبارکش را به دامن گرفت،دلش آرام نشد؛سرش را به سینه چسبانید قلبش التیام نیافت؛ناچار صورت به صورت غرقه در خون جوانش،هفت مرتبه از پرده دل فریاد زد ولدی علی...علی الدنیا بعدک العفا.اما لشگر صدای غربت او را نشنید چون در تمام این لحظات به کف زدن و هلهله کشیدن مشغول بودند... مادر در انتظار و زین بی خبر که تیغ*از تو سرو،ازو دل و از من کمر شکست میان گریه ات لبخند ناب است*چرا باور کنیم از قحط آب است نخواندیم از تو ای قرآن جیبی*به جز شش سوره ای که باب باب است خدا در بند قنداقه تو را خواست* علی همواره دستش در طناب است مگر کمتر ز ناقه در ثمودی *دعای عبد صالح مستجاب است ز لیلا زاده، این جا دیدنی تر*دل مجنون فرزند رباب است زره بر قامت تو کوچک آمد*وگرنه غصه ی گهواره ،خواب است علی هستی تو آخر حرمله کیست* بزن پلکی که وقت فتح باب است به عکس وقت تشییع تن تو* چقدر انجام دفنت پر شتاب است چه بهتر دفن بودی و نگفتند*سه روز این جسم زیر آفتاب است تنها بدنی که حضرت اباعبدالله (ع)در کربلا دفن کردند،بدن مطهر علی اصغر(ع)در کربلا بود بلکه از چنگال گرگان کوفه و شام در امان باشد...آرام به پشت خیمه ها آمد با غلاف شمشیر قبری آماده کرد اما تا خواست بدن را در قبر گذارد، رباب را گریان دید که عرضه می دارد:آقا جان صبر کنید تا یکبار دیگر علی را ببینم... اگر گهواره را پس داده بودند*دلش خوش بود با طفلی خیالی افتادم از نفس چو غذایی که از دهن* سردم شده بگیر تنم را بر آن بدن کم شد فشار خون من از سم اسب ها*بیرون نمی جهد دگر از جسم خون من از بافت های گوشت من ترمه بافتند*زرکوب شد ز نعل فرس جای جای من من فیض می برم که تو را میکنم صدا*نی که بر تو شرم بسازم از این سخن دیشب چراغ چشم مرا مه گرفته بود*ره وا نمود چشم عمو مثل مه شکن شیرینی کلام ابوالفضل کار کرد*عباس شد دلیل من و این عسل شدن بر کاکلم تجاهل عارف نوشته اند*وقت بخت نجمه است تو گو زلف پر شکن چسبید پیراهن به تنم مثل من به تو*باید ز تو جدا بشوم مثل پیراهن باید عقب عقب ببری سوی خیمه ام* تا که خودت زمین نخوری ای عزیز من ترسم که پای من برود زیر پای تو*حیف از تو که زمین بخوری ماه بی کفن فرمود: عزیز برادرم مرگ در نظر تو چگونه است؟ عرض کرد احلی من العسل(شیرین تر از عسل)؛اما با این حال به او اجازه میدان رفتن نداد تا این که مادر بازو بندش را گشود و دستخط پدر را به عمو تقدیم کرد تا چشم حضرت به دست خط برادر افتاد؛بسیار گریست و برادر زاده را در آغوش گرفت؛ آن قدر گریه کردند تا بی حال بر زمین افتادند.لختی بعد او را در کسوت جوانی رزم جو روانه میدان کرد... گفتند اگر چه سیزده ساله بود*به به که چو ماه چهارده می آید هیچ کس چون من به کار عشق مشتش وا نشد*هیچ جانبازی چو من در قتله گه شیدا نشد خوب جنگیدن به مقتل کار هر سردار نیست*این مدال عشق جز من بر کسی اعطا نشد دستهایم ضربه گیر تیغ ها شد هر طرف*هیچ دستی مثل دست من سپر اینجا نشد شیوه ی اعجاز دستم دشمنان را کور کرد*دست موسی هم نصیبش این ید و بیضا نشد پیش مردان نماز ،آیند تشویقم کنند*پیش مرگی مثل من قربانی مولا نشد تو به مقتل هم یتیمان را نوازش میکنی*هیچ کس چون تو برای این دلم بابا نشد عمو را که در معرکه دید طاقت نیاورد، دستش را از دست عمه بیرون کشید و به طرف میدان دوید.نا نجیب شمشیرش را بالا برده بود که بر امام فرود آورد... آن طفل دست خویش سپر کرد پیش تیغ*دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه بی تاب جان سپرد به دامان عمِّ خویش*چون ماهی به لجّه خون مانده در شناه -------------------------------------- عالم ربانی آیت الله مجتهدی تهرانی از علما و استادان اخلاق سال 1302 شمسی در خانواده ای متدین در تهران به دنیا آمد . ملا محمد علی مجتهد معروف به آیت الله شیخ احمد مجتهدی تهرانی پس از گذراندن مدارج علمی در 19 سالگی لباس روحانیت به تن کرد . وی پس از چند سال فراگیری علوم مقدماتی ، در 24 سالگی دروس رسائل و مکاسب را نزد آیت الله فاضل پدر حضرت آیت الله فاضل لنکرانی و آقا سید حسین قاضی و آقا شیخ قاسم نحوی فرا گرفت . استاد فقید ملا محمد علی مجتهد در26 سالگی نیز در دروس کفایه برخی از استادان به نام حوزه علمیه قم حاضر شد و سپس از درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت الله العظمی بروجردی و دیگر مراجع بزرگ حوزه از جمله حضرت امام خمینی (ره) بهره های فراوانی برد . آیت الله مجتهدی تهرانی پس از سال ها تدریس در مسجد آقا سید عزیز الله بازار تهران و پس از رحلت یکی از استادانش حاج شیخ محمد حسین زاهد رحمت الله علیه ، حوزه علمیه حاج ملا محمد جعفر تهران را که هم اکنون به نام حوزه علمیه آیت الله مجتهدی معروف است بنا نهاد . در حوزه علمیه حاج ملا محمد جعفر تهران چند نسل از طلبه های علوم دینی نزد عالم فقید آیت الله مجتهدی تلمذ کردند و به درجات عالی رسیدند که هم اکنون برخی از آنان در بسیاری از حوزه های علمیه سراسر کشور مشغول تدریس علوم دینی در سطوح مختلف حوزوی هستند . استاد اخلاق آیت الله مجتهدی تهرانی که حدود یک ماه پیش در بیمارستان بازرگانان تهران بستری شده بود ، سرانجام صبح امروز و در چهارمین روز ماه محرم الحرام سال 1429 هجری قمری دعوت حق را لبیک گفت . (1)مایل نمیشوم که ز من راه کج کنی* ما را امام زاده کنی،میل حج کنی یکبار رو زدم به تو این است پاسخت*حیف از تو نیست با من دلخسته لج کنی؟ زینب بساط کرده تو چیزی از او بخر*بهتر که رفع این همه عُصروهَرج کنی آه ضعیف زود اثر میکند بترس*با رد من چگونه به کارت فرج کنی؟ هرچند عین و کاف(2) تو دیگر نمیشوم*سر کش تر از توام که مقرر نمی شود پنجاه و چهار سال، بزرگت نموده ام*انصاف ده برای تو مادر نمی شوم؟ خواهر نبوده ای که ببینی چه میکشم*حال مرا بپرس که بهتر نمی شوم گر زندگی دوباره بیابم بدَهر دون*سوگند بر برادر خواهر نمیشوم من هرچه هست دختر زهرای اطهرم*با من نگو ،به نجمه برابر نمیشوم من در نیابت از جگر اخضرم هنوز*یادت بماند این که تو را مادرم هنوز من ذلفقار دارم و حیدر شمایلم*یعنی دل دونیم بود تیغ کاملم بادست رد به سینه زینب مزن حسین*من ناله نیستم که زنی مهر باطلم جعفر(3) اگر دو بال فضیلت گشوده است*من با دو بال خویش به اوج فضایلم اصلا چرا به روزه شک دار رو کنیم*میدان نرفته ذبح کن(4) اینجا مقابلم راحت کنم تو را پسر مادرم حسین* من بر گدایی از رخ تو سخت قائلم زینبم که بر جگرم هست آزَرَم*من از خلیل در صف قربان جلوترم موسی منم که سینه ی سینا است سینه ام* مو سایه ام و جبین به سر و پای دلبرم(5) عیسی منم که با تو به معراج میروم حسین* شایسته است گر ز سر عرش بگذرم بر چادرم ز کشته ی هر کس نشانه ایست* از اکبر و قاسم و هم عون و جعفرم تمام مقاتل برای لحظه شهادت حضرت علی اکبر(ع) این عبارت رانقل کرده اند که سید الشهدا(ع) مانند باز شکاری خود راکنار کشته پسر رساند ولی وقتی رسید دید زینب کبری (س)زودتر آمده اما هیچ کجا نقل نشده که کنار کشته فرزندانش آمده باشد. آمد از خیمه در آن ساعت برون* تا نگردد محنت آن، شدفزون توضیحات: 1-سخن خواهر با برادر و درخواست از امام حسین برای میدان جنگ رفتن دو فرزندش 2-منظور از عین و کاف ، عطش و کربلاست 3-در جنگ زمان پیغمبر وقتی جعفر طیار 2 دستش را قطع کردند پیغمبر فرمود دیدم به او دو بال دادند و به بالا پرواز کرد. 4- منظور دو طفلان حضرت زینب است 5- نشان از التماس خواهر است خبر آمد که زه معشوق خبر می آید*ره گشایید که یارم ز سفر می آید کاش میشد که ببافند کمی مویم را*آب و آیینه بیارید پدر می آید نه تو از عهده این سوخته بر می آیی*نه دگر موی سرم تا به کمر می آید جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد*غالباً درد به دنبال جگر می آید راستی گمشده سنجاق سرم پیش تو نیست؟*سر که آشفته شود حوصله سر می آید هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم*نیمه عمامه از آن بهر تو در می آید به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم*که به جز من ز پس کار تو بر می آید راستی هیچ خبر دار شدی تب کردم؟*راستی لاغری من به نظر می آید؟ راستی هست به یادت دمه چادر گفتی*دختر من به تو چادر چقدر می آید سرمه ای را که تو از مکه خریدی بردند*جای آن لخته خون روی بصر می آید پوشش طبق را کنار زد و با سر بریده پدرش حضرت حسین(ع) مواجه شد.با دستان کوچک و ب رمق سر را به سینه چسباند،درد دلهایش را گفت؛ لب هایش را به لبهای بابا گذاشت و جان سپرد... لب بلبل به لب گل چو رسید*چرخ بر حالت زینب نالید آنروز در کرب و بلا زد خیمه جانان*امروز در دلهای ما زد خیمه جانان آنروز او پرسید نام کربلا را*امروز ما نوشیم جام کربلا را آنروز او فرمود اینجا خانه ماست*امروز او عشق دل دیوانه ماست آنروز او مهمان جمعی بی وفا شد*امروز نامش ذکر قومی جان فدا شد آنروز قلب مهمانش را شکستند*امروز او را عاشقانش می پرستند آنروز فطر عشق را بی تاب کردند*امروز دلها یاد از آن ارباب کرند آنروز قلب دختری دردانه لرزید*امروز عالم از غم جانانه لرزید آنروز اشک بود و هجر زینب*امروز مردان خدا از نسل زینب آنروز زینب بود مفتول ابالفضل*امروز قلب ماست مجنون ابالفضل آنروز باغ میوه شد شمشیر و خنجر*امروز در راه حسین دلها زند پر آنروز کوفه ننگ شد پیمان شکن شد*امروز روز آن غریب بی کفن شد آنروز بر اشک یتیمان خصم خندید*امروز از خون شهیدان لاله رویید آنروز زینب گفت وای از بی حسینی*امروز ماییم و شهیدان و خمینی در کاروان کربلا مردم کجایید؟*از کوفیان یا از شهیدان خدایید؟ امروز وقتی بی بی زینب(سلام اله علیها)میخواست از محمل پایین بیاید تمامی جوانان بنی هاشم(ع) آمدند.قاسم بن الحسن(ع) کمک کرد، علی اکبر(ع) زانو زد و رکاب گرفت؛قمر بنی هاشم (ع) خواهر را برای پیاده شدن از محمل کمک کرد... اما چند روز بیشتر نگذشت که همین بی بی بزرگوار تمامی 84 زن و بچه کاروان را سوار بر محمل ها کرد و خود یکه و تنها ایستاد و به کشته های بنی هاشم چشم دوخت... چون چاره نیست میروم و میگذارمت* ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت از عرش از میان حسینیه خدا **آید صدای ناله حی علی العزا جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد*گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت*یا رب اجازه ده که شوم فرش این عزا آدم ز جنت آمد و ناله کنان نشست*در بزم استجابت بی قید هر دعا او که هزار سال به گریه نشسته بود*یک یا حسین گفت همان لحظه شد به پا آری تمام رحمت خود را خدا گرفت*گسترد بر محرم و این اشک و گریه ها آنگاه گفت روضه بخوان یا ایّ الرسول*جانم فدای تشنه لب دشت کربلا روضه تمام گشت ولی مادرش هنوز*آید صدای مادرش از بین روضه ها شب اول(مسلم ابن عقیل علیه السلام) کوفه غیر از بی وفایی سنتی دیگر نداشت*غیر تو ای یک نفر بر من دو چشم تر نداشت در بروی میهمان بستن نه تنها زشت نیست*کوفه جز آزار مهمان شیوه ای بهتر نداشت این چنین نا مردی و بی هرمتی بر میهمان*فرقه کافر هم در ذهن خود باور نداشت شکر حق کردم سرم در کوفه رنگ خون گرفت*مسلم تو بهتر از این اسم ازحیدر نداشت سنگهای پر ز بغض مرتضی از روی بام*جز به سوی صورت مسلم رهی دیگر نداشت شد عطش سهم من و با ناله گفتم ای خدا*کاش مولایم به همراهش علی اصغر نداشت سختی و سنگینی دست عدو را دیده ام*کاش میشد دلبر من همرهش دختر نداشت دستانش را بسته و به بالای دارالاماره برده بودنش،آب طلب کرداما تا خواست آب بنوشد ظرف آب غرقه به خون شد.با لب تشنه هم چون ارباب و مولایش سر از بدن مبارکش جدا کردند و بدن نازنینش را از بام دارالاماره به پایین انداختند... ندارم شکوه ای بر لب که هرچه بود گذشت از من ولی با عمه سادات ای کوفه مدارا کن مهم نیست که شما که هستید و چه بر سرتان آمده است . هدف از زندگی رشد است و مشکلی که اکنون برایتان رخ داده است ، دلیل رشد شماست و اگر رشد نکنید نمی توانید خوشحال باشید . " مشکلات را شکلات کنید " علف هرزه چیست ؟ گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است . ((امرسون )) در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند : عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد ! روستا زاده پیر در جواب گفت : از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟ و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است ! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت . پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست . همسایه ها بار دیگر آمدند : عجب شانس بدی . و کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن! چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد . همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند : (( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد . و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ )) نتیجه : همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است . (( چه بسیار باشد در بدست آوردن و قبول چیزی اکراه دارید و حال آنکه به سود شماست و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید در حالیکه آن به ضرر و زیان شماست .)) گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور ((حافظ )) اشخاص را مانند (( چای کیسه ای )) در نظر بگیرید ، تا آنها را در آب داغ نیندازید متوجه جوهر وجود خود نمی شوند . (( دان مک کنیون ))
علي عدالت محضي كه نيست مثل تو در اين حواليِ بي درد ، كيست مثل تو تو با تمام بزرگي امير عشق مني يگانه معني عيد غدير عشق مني تمام عشق ! تو مولي ، ولي من هستي اجازه هست بگويم علي من هستي شبي مفسر حرف زلال آب شدي ابو عدالت ، ابو عشق ، ابو تراب شدي « علي » شدي تو و خورشيد ، خاك پاي تو شد بهار لبريز از سبزي صداي تو شد بمان بيايم و سيرت ببينم ، آي ! مرو مان ز روح تو زخمي بچينم ، آي مرو ! مرو كه با تو نگاهم قشنگ خواهد شد دلم براي تو اي مرد تنگ خواهد شد براي عشق و عدالت غريب زيست علی هنوز مانده بفهميم اينكه كيست علي ! و خويش را چه عجيب است شيعه ميناميم من و شما كه نفهميدهايم كيست علي چنان به لبخندش پشت كردهايم انگار ميان ما بد عهدان غريبهايست علي كدام چاه در اين شهر مرده ميفهمد كه چيست معني يك عمر خون گريست علي بيا عدالت و شمشير خويش را بردار و بار ديگر در بينمان بايست ، علي ! (کور شود آن چشمانی که ولایت علی (ع) را نمیتواند ببیند.) ![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()















![]()
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت
12:25 توسط فرشاد |
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت
2:37 توسط فرشاد |
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت
10:32 توسط فرشاد |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت
12:16 توسط فرشاد |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت
2:10 توسط فرشاد |
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت
2:23 توسط فرشاد |
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت
0:25 توسط فرشاد |
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت
1:42 توسط فرشاد |
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت
11:21 توسط فرشاد |
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت
1:12 توسط فرشاد |
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت
2:25 توسط فرشاد |
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت
13:40 توسط فرشاد |
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت
2:29 توسط فرشاد |

